أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
348
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
بظلم گرفته بودم و ندانستم كى تو كه اى « 1 » ، اينك زر تو باز آوردم . جعفر گفت : « انت منّى فى حل و هذا لك حلال . » گفت ترا بحل كردم و اين هزار دينار در كار تو كردم ، گفت : چرا ؟ گفت « 2 » : زيرا كى چون زر از كيسه بيرون كردم از ملك خود بيرون كردم « 3 » ، و آنچ از « 4 » ملك ما بيرون شد باز در ملك ما نيايد و در دل ما جاى ندارد « 5 » . آن مرد بسى الحاح كرد ، باز نپذيرفت . گفتند : يا شيخ مال خود « 6 » چرا « 7 » نپذيرى ؟ گفت : در آن ساعت كى او مرا بدزدى تهمت كرد ، ملك تعالى بدان تهمت او بما رحمت كرد ، چون ما بعقبى از تهمت او نصيبى يافتهايم « 8 » ، بايد كى او نيز به دنيا از نعمت ما نصيبى يابد . اين جوامردى « 9 » بمال بود . جوامردى « 10 » به تن يوسف مقرى را بود : غلامى « 11 » از غلامان خليفه از سياست تيغ او بگريخت پناه به دو برد گفت : سه روز مرا پنهان دار « 12 » . يوسف « 13 » وى را پنهان كرد . اشخاص خليفه به دو گمان بردند ، او را بدان غلام مطالبت كردند . يوسف « 14 » انكار كرد ، او را در زير چوب افگندند « 15 » و هزار چوبش « 16 » بزدند اقرار نكرد . ديگر روز در خواب « 17 » از آن سهم و رنج كى به دو رسيده بود احتلامش افتاد ، جامه از تن « 18 » بيرون كرد تا غسل كند ، گفتند : غسل مكن كى اندام تو مجروح است ، آب بغور اين جراحتها رسد تنت تباه گردد « 19 » . او به ساعت در ميان آب رفت و گفت : از طريق خود چون پسندم كى از بهر غلامى هزار چوب بخورم و از بهر خدا آب به كار نبرم « 20 » . بلاى آن آب سرد بر تن گماشت « 21 » و آن غسل فرض « 22 » بكرد « 23 » . اين
--> ( 1 ) - كيستى ( 2 ) - « گفت چرا گفت » ندارد ( 3 ) - شد و از دل من بدر شد ( 4 ) - + دل ما و ( 5 ) - نيابد ( 6 ) - « مال خود » ندارد ( 7 ) - + مال خود باز ( 8 ) - يافتيم ( 9 ) - جوانمردى ( 10 ) - جوانمردى ( 11 ) - + سياه ( 12 ) - كن ( 13 ) - ندارد ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - انداختند ( 16 ) - چوب ( 17 ) - در متن : برخواست ( 18 ) - « از تن » ندارد ( 19 ) - شود ( 20 ) - ندارم ( 21 ) - گذاشت ( 22 ) - + بجا نگذاشت ( 23 ) - ندارد